این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است.
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:42 توسط : عماد
دلم گرفته به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني
گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردني است...
fff عشق منF : خدا کنه روزي برسه که به اون دستات با تمام وجودم بوسه ي عشق بزنم fff
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد
دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند
دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است
که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند .... fff دلم برای او تنگ است.منتظرتم ... fff
"شب حزین و من غمین و ره دراز"
تو در واژههای من خانه کردی
و من نذر کردم
در نفست
ساکت شوم...
f تقديم به او ...f
تقدیم به او ...
ترسم از این بود که
روزی یا حتی لحظه ای از چشمان تو افتم
همیشه یک راز بوده ای در میان تمام حرفهای نگفته ام
و حال به خاطر از دست دادنت
زیر آواره ریخته ی فاصله ها خفته ام
عزیزم
من غنچه ای بودم که به اشتباه در خاک تو شکفتم
و من تنها در عشق نهفته ام
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست. قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد.
قطره از دست داد و به آسمان رفت.
و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن.
خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خداقطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت.
آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد.
و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:37 توسط : عماد
آن لحظه ها که مات در انزواي خويش يا در ميان جمع خاموش مي نشينم
موسيقي نگاه تو را گوش مي کنم گاهي ميان مردم ...در ازدحام شهر غير از تو هر چه هست فراموش
مي کنم
گويند اين و ان به هم - اهسته ..هان و هان ...ديوانه را ببينيد... بيخود چو کودکان لبخند مي زند ...با
خود چگونه گرم سخن گفتن است...
اه...من دور از اين ملامت بيگاه - همچنان سرمست در فضاي پريخانه هاي راز شاد از شکوه طالع و بخت
موافقم اخر چگونه بانگ برارم که ...عاقلان- ...ديوانه نيستم ...به خدا سخت عاشقم
مي گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم... او رفت و تنها ماند ....
زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد... از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟ برايم از عشق بگو...
گفت: عشق اتفاق است بايد بشيني تا بيفتد!!! گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالي خوش
گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است.... گفت: خواستن و گرفتن و براي خود کردن است...
گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهاي زود.... گفت: عشق
دروغی بیش نیست....

بس که دیوار دلم کوتاه است هر که از کوچه تنهایی من می گذرد
به هوای هوسی هم که شده سرکی میکشدو میگذرد
این بار در سکوت تنهایی خود می نشینم و برای خود میگویم نه برای تو...
کاش آن روزها که برای تو گفته بودم دفتر خاطراتم را به زیر پا ...
مینشینم بر روی میز تنهایی خویش درست است هوا بسیار سرد است اما نمی دانم که آیا این سرما
ماندنی است یا ...
احساس ميکردم عشق و شوق قصد سفر کردن از قلبم را دارند و من از درد آسوده مي شدم.
اما صداي آرزومندانه اش را از بقاياي ساغر شکسته اي شنيدم.
دوباره خاطرات به مغزم هجوم آوردند و با چشماني اشک ريز به استقبالشان رفتم.
در شبي سياه با ظلمتي کشنده در کنار نامه هاي عاشقانه به خواب رفتم.
قسم خوردم نخوابم و شيريني رويا را نچشم، نامه ها را به آتش انداختم و انگار سوختن عزيزي را در ميانه ي زبانه هايش به تماشا نشسته بودم .
قصه ي عشقمان کشته مي شد از ابتدا تا انتهايش .
آنها را به آتش کشيدم و قلبم را نيز به عمق هيزم سوزان انداختم .
و در قلب آتش خاکستر انساني بر خاکستر عشقش اشک مي ريخت....
طوفان روح
قايقي غرق مي شود و ملوان فرياد مي زند.
کجاست ساحل اميدواري اي سيلاب اندوه؟ شبهايم را ستاره مي شمرم و روزهايم ابريست.
شيون کن اي زخم ، خدايا فريادم را بشنو . براي قايق خشمگين تندي باد معنايي ندارد.
قلب بادبان کهنه و فرسوده قايق سوراخ شده و من بيمار و رنگ پريده خيال وداع ديوانه ام مي کند.
اي دنيا با تمسخر به من نگاه کن .
اي رعدها قهقهه بزنيد ،محبوبم را ديگر نمي بينم و عشق هرگز بر نمي گردد.
به ضمانت غرور به دهان آتشفشان رفتم و شب تاريک و مست، نابودي و هلاک را به من وعده مي داد.
روزها به لبخند يک روزنه رفتند و در آغوش کشيدن صخره ها را فقط تاريکي نظاره گر شد.
اي ساحل آرامش در زير تخت نور خيال مفتون کننده ات را در خواب ديدم.
بکوبيد اي سالها پاره کنيد اي سر نيزه ها هر برقي که درخشيد درخشش دروغ تو را نمايان تر کرد.
قبل از امروز نمي دانستم که محبت اينگونه است .
قبل از امروز باور نمي کردم که چشمهايت اين چنين خيانت مي کنند .
بخند اي دنيا ... محبوبم را ديگر نمي بينم و عشق هرگز برنمي گردد.....
اگه يکي رو ديدي وقتي داري رد ميشي برميگرده نگات ميکنه، بدون براش مهمي.
اگه يکي رو ديدي وقتي داري ميفتي زمين. برميگرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي.
اگه يکي رو ديدي وقتي داري ميخندي برميگرده نگات ميکنه، بدون واسش قشنگي.
اگه يکي رو ديدي وقتي گريه ميکني مياد باهات اشک ميريزه، بدون دوستت داره.
اگه يکي رو ديدي وقتي داري با يکي ديگه حرف ميزني ترکت ميکنه، بدون عاشقته. !!
خدايــــــــــا اگر مـــا بد كنيــــــــم تورا بنـــــــده هاى
خــــوب بسيــــــــار اســــــــت
تــــــــــو اگر مــــدارا نكنـــى
مـــــارا خداي ديگر نيســت
دربيكران زندگي دوچيز افسـونـــم كــرد
آبــــــــــى آســمان وخدا
آبى آسمان را ميبينم و ميدانم كه نيست
خدارا نمى بينم و ميدانم كه هست
تقدیم به تو که هرشب به یاد تو به فکر تو با خاطرات تو می خوابم به امید انکه فردای آن شب خاطره ای جدید در تقویم خاطراتم رقم بخورد. پس هیچگاه فراموشم نکن. ( دوستت دارم )
تقدیم به عزیزترین گل باغ زندگیم
در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي مي کردند: شادي,غم,غرور,عشق و...... روزي خبر رسيد که به
زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.همه ي ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما
عشق مي خواست تا اخرين لحظه بماند,چون عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت , عشق ازثروت که باقايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک
خواست و به او گفت (آيا مي توانم با تو همسفرشوم؟) ثروت گفت: نه , من مقدار زيادي طلا و نقره
داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود, کمک خواست.غرور گفت:( نه نمي توانم
تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد)
غم در نزديکي عشق بود . پس عشق به او گفت:(اجازه بده من با تو بيايم) غم با حزن گفت:(آه
عشق, من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم .)
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او انقدرغرق شادي و هيجان بود که حتي صداي
عشق را هم نشنيد
آب هر لحظه بالا و بالا تر مي امد و عشق ديگر نا اميد شده بود . که ناگهان صدايي سالخورده گفت:
(بيا عشق من تو را خواهم برد)
عشق انقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق
انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند, پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد
کسي که جانش را نجات داده بود, چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود رفت و از او پرسيد:(آن پيرمرد کي
بود؟)
علم پاسخ داد:( زمان)
عشق با تعجب گفت:(زمان)؟ اما چرا او به من کمک کرد؟
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:( زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.)
پرسيدم: منو بيشتر دوست داري يا زندگي رو ؟
گفت: تو رو
پرسيد: تو چي ؟ منو بيشتر دوست داري يا زندگي رو؟
گفتم: زندگي رو
قهر کرد و رفت براي هميشه ... ديگه بر نگشت
آخه نمي دونست اون همه ي زندگيم بود
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم
تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري
قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟
من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.
براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:
اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم:
بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.
انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم.
براي عاشق شدن ، ناله كردن،گريه كردن تو بهترين بهانه اي
براي دست تكان دادن ، فرياد زدن، عاشق شدن، تو بهترين بهانه اي
براي شمع روشن كردن ، دعا كردن ، خوابيدن تو بهترين بهانه اي
پس بهانه اي با ش براي هر چيز
هرگاه يك مصيحي مي ميرد
بر سر مزارش صلييبي مي آويزند
تا همه بدانند كه آنجا گوري است
تو نيز بر گردنت صليبي بياويز
تا همه بدانند سينه تو گورستان عشق من است
غرق در تلاطم امواج نگاهت و سرگردان کوچه پس کوچه های جعذ گیسوان مشکی ات...
و من تنها و تنها با یادت لحظه ها را تا طلوع می شمارم و به امید نوشیدن نگاه سبزت هر بامداد عطش نگاه ام تا بامدادی دیگر پابرجاست
عروسک خیالم..چندین بامداد رفت و من هنوز در حسرت گوشه ی چشمی از چمنزار نگاهت ثانیه ها را تا طلوعی دیگر می شمارم....
صدای نوشین ات که نفس را در سینه ی بلبلان باغ حبس می کند و طعم دل ربای بوسه های تو آنگاه که بر لبان مشتاق نرگسان باغ می نشیند...
غرور نگاهت که جماری چشم نرگس ها را کساد میکند
بانوی سیز رویاهایم... نگاه سبز رویایی ات را بر کویر خشک رویاهایم بباران و رویای زندگی ام را همیشه سبز بگردان

سفري که بر نگشتم ،گم شدم توي نگاهت
يه دل ساده ساده کوله بار سفرم بود
چشم تو مثل يه سايه همه جا در نظرم بود
يه سنگ کافيست براي شکستن يه شيشه!
يه جمله کافيست براي شکستن يه قلب!
يه ثانيه کافيست براي عاشق شدن!
يه دوست مثل تو کافيست براي تمام زندگي!
گريه كردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه
اگه دستم و بگيري از غرورت كم نميشه
ساكت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري
حرف عشق و كم مياري پيش حرفاي دل من
لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من
كاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود
وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان .
قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد
و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ
كنار چوبه ي دارازمن خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم
و من گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم
در باغی رها شده بودم نوری بیرنگ وسبک بر من وزید
آیا من خود بدین باغ آمده بودم و یا باغ اطراف مرا پرکرده بود؟
هوای باغ ازمن می گذشت و شاخ و برگش دروجودم می لغزید
آیا این یک لحظه بر مرداب زندگی خم شده بود
ناگهان صدایی باغ را در خود جاداد صدایی که به هیچ شباهت نداشت.
گویی عطر خودش را در آینه تماشا می کرد
همیشه از روزنه ای ناپیدا این صدا در تاریکی زندگیم رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود من ناگهان آمدم ، خستگی درمان نبود ،
راهی پیموده نشد،آیا پیش از این زندگیم فضای دیگر داشت
ناگهان رنگی دمید پیری روی علف ها افتاده بود.
پرسيدي از عشق اول ، همش از روي سادگي بود
عشق دوم از روي سادگي بودعشق سوم رو هوا زد دلمو ربود
عشق سوم همش از روي لج بودچند صباحي بود و پست بود
اما تو،تو آخريني عزيزمی تو بهتريني
مي ميرم اگه يه روزي بگي عاشقم نبودي