ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:42 توسط : عماد
اي عشق
باز هم آمدي تو بر سر راهم
اي عشق
تو نكن دوباره گمراهم
دريا من جواني را به سر كردم
تنها از ديار خود سفر كردم
دريا اولين عشق بودي
دنيا دم به دم مرا تو آزردي
ديريست قلبم من از عاشقي سير است
من از دلواپسیهای غریب زندگی دلواپسی دارم
وکس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنها ترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم میخواهد از تنها ترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم
حرف دلم را سبز و این دنیای تنهایی بماند یادگار خستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی من را
چرا که شهر من یک شهر نقاشی است!

خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري
صبح بلن شي و ببيني كه ديگه دوسش نداري
خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اون كسي كه جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روی برفا
مي سسوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا
خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي كال و چيدن
بخدا كم غصه اي نيست چن روزي تو رو نديدن
عشق:
مهرورزان زمان های کهن
هرگز از خويش نگفتند سخن
که در آنجا که تويی بر نيايد دگر آواز از من!
ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد
هر چه ميل دل دوست، بپذيريم به جان،
هر چه جز ميل دل او، بسپاريم به باد!
آه!
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک،
خنده می زد «شيرين»،
تيشه می زد «فرهاد»!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بيدردی شيرين فرياد .
کار «شيرين» به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسی ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيرينی اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بی نهايت زيباست
آن که آموخت به ما درس محبت میخواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به اميدش ببری رنج بسی.
تب و تابی بودت هر نفسی.
به وصالی برسی يا نرسی!
ترانه خون شب تو که میسوزه در تب تو
اون که یه عمر غصه داره از دیدن غربت تو
تموم لحظه هاش شده تداعیه صحبت تو
مرحم زخمای تنش فقط یه بار دیدن تو
شهر سکوت چشم تو پر از ترانه های نو
برای یکبارم شده بذار بشم اسیر تو
مسافر شهر شبم تو این خیابون دراز
تویی همه وجود من دلم به تو داره نیاز
همسفر قسمت من تویی تو اوج بی کسی
دست منو بگیر که تن پر شده از دلواپسی
بغل بغل ترانه هام پیشکش ناز اون نگات
این دل نالایق من اخ فدای هق هق صدات
باغ کبود و زرد و مات الهی که دلم فدات
من تو رو دوست دارم و تا اخر قصه پا به پات
مسافر شهر شبم تو این خیابون دراز
تویی همه وجود من دلم به تو داره نیاز
همسفر قسمت من تویی تو اوج بی کسی
دست منو بگیر که تن پر شده از دلواپسی
منم همون مسافر جاده ی شبهای دراز
یه نیمه جون بیصدا که میوفته رو تن خاک