دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
دود مي خيزد ز خلوتگاه من
کس خبر کي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کي به پايان مي رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر
خويش را از ساحل افکندم در آب
ليک از ژرفاي درياي بي خبر
بر تن ديوارها طرح شکست
کس دگر رنگي در اين سامان نديد
چشم مي دوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد
تا بدين منزل پا نهادم پاي را
از دراي کاروان بگسسته ام
گر چه مي سوزم از اين آتش به جان
ليک بر اين سوختن دل بسته ام
تيرگي پا مي کشد از بام ها
صبح مي خندد به راه شهرمن
دود مي خيزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:57 توسط : عماد

