جمعه دوازدهم آبان 1385
در باغی رها شده بودم نوری بیرنگ وسبک بر من وزید
آیا من خود بدین باغ آمده بودم و یا باغ اطراف مرا پرکرده بود؟
هوای باغ ازمن می گذشت و شاخ و برگش دروجودم می لغزید
آیا این یک لحظه بر مرداب زندگی خم شده بود
ناگهان صدایی باغ را در خود جاداد صدایی که به هیچ شباهت نداشت.
گویی عطر خودش را در آینه تماشا می کرد
همیشه از روزنه ای ناپیدا این صدا در تاریکی زندگیم رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود من ناگهان آمدم ، خستگی درمان نبود ،
راهی پیموده نشد،آیا پیش از این زندگیم فضای دیگر داشت
ناگهان رنگی دمید پیری روی علف ها افتاده بود.
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:44 توسط : عماد

