یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
هدیه ای از دختر خورشید
غرق در تلاطم امواج نگاهت و سرگردان کوچه پس کوچه های جعذ گیسوان مشکی ات...
و من تنها و تنها با یادت لحظه ها را تا طلوع می شمارم و به امید نوشیدن نگاه سبزت هر بامداد عطش نگاه ام تا بامدادی دیگر پابرجاست
عروسک خیالم..چندین بامداد رفت و من هنوز در حسرت گوشه ی چشمی از چمنزار نگاهت ثانیه ها را تا طلوعی دیگر می شمارم....
صدای نوشین ات که نفس را در سینه ی بلبلان باغ حبس می کند و طعم دل ربای بوسه های تو آنگاه که بر لبان مشتاق نرگسان باغ می نشیند...
غرور نگاهت که جماری چشم نرگس ها را کساد میکند
بانوی سیز رویاهایم... نگاه سبز رویایی ات را بر کویر خشک رویاهایم بباران و رویای زندگی ام را همیشه سبز بگردان
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:40 توسط : عماد

