پنجشنبه ششم دی 1386
نامه هاي سوخته
احساس ميکردم عشق و شوق قصد سفر کردن از قلبم را دارند و من از درد آسوده مي شدم.
اما صداي آرزومندانه اش را از بقاياي ساغر شکسته اي شنيدم.
دوباره خاطرات به مغزم هجوم آوردند و با چشماني اشک ريز به استقبالشان رفتم.
در شبي سياه با ظلمتي کشنده در کنار نامه هاي عاشقانه به خواب رفتم.
قسم خوردم نخوابم و شيريني رويا را نچشم، نامه ها را به آتش انداختم و انگار سوختن عزيزي را در ميانه ي زبانه هايش به تماشا نشسته بودم .
قصه ي عشقمان کشته مي شد از ابتدا تا انتهايش .
آنها را به آتش کشيدم و قلبم را نيز به عمق هيزم سوزان انداختم .
و در قلب آتش خاکستر انساني بر خاکستر عشقش اشک مي ريخت....
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:28 توسط : عماد

