شنبه هجدهم خرداد 1387
آن لحظه ها که مات در انزواي خويش يا در ميان جمع خاموش مي نشينم
موسيقي نگاه تو را گوش مي کنم گاهي ميان مردم ...در ازدحام شهر غير از تو هر چه هست فراموش
مي کنم
گويند اين و ان به هم - اهسته ..هان و هان ...ديوانه را ببينيد... بيخود چو کودکان لبخند مي زند ...با
خود چگونه گرم سخن گفتن است...
اه...من دور از اين ملامت بيگاه - همچنان سرمست در فضاي پريخانه هاي راز شاد از شکوه طالع و بخت
موافقم اخر چگونه بانگ برارم که ...عاقلان- ...ديوانه نيستم ...به خدا سخت عاشقم
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:41 توسط : عماد

